محمد على مجاهدى
329
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
شد كشته آنكه حجت حق بد به روزگار * كاوضاع روزگار پريشان و درهم است سالار نشأتين و ضيابخش نيرين * سبط رسول و مظهر اسرار حق حسين آن خضر رهنماى بيابان كربلا * و آن نوح غرقه گشته طوفان كربلا مالك رقاب امت و سالار اهل بيت * فرمانرواى يثرب و سلطان كربلا شاهى كه غير لخت دل و پاره جگر * نامد نصيب او به سر خوان كربلا حقا كه كس به دشمن ناحق نكرده است * ظلمى كه رفت بر سر مهمان كربلا دردا كه ديو شد به سر خوان زرنگار * عريان به خاك جسم سليمان كربلا از زخمهاى پيكر زارش ز تير و تيغ * بس گل كه شد شكفته به بستان كربلا آن جسم نازپرور دامان فاطمه * افتاد خوار و زار به دامان كربلا موج فرات سر زده تا اوج آسمان * لبتشنه كاروان بيابان كربلا اين ظلم در زمين شد و طالع شود هنوز * خورشيد شرمناك بر ايوان كربلا آن دم خزان به باغ نبى دستبرد يافت * كز پا فتاد سرو خرامان كربلا بر خاك چون تپان تن او چون سپند شد * دود فغان ز مجمر دلها بلند شد آنان كه گام در ره مهر و ولا زدند * اول قدم به عرصه رنج و بلا زدند دادند چون نداى الست اهل خاك را * بر ميهمانسراى محبت صلا زدند گفتند قرب حق به بلا ممكن است و بس * ز آن سو صلا زدند و ازين سو بلى زدند مردانه نى به فكر سرونى به ياد جان * لبيك اين ندا همگى برملا زدند كردند ترك جان و سرو ملك خان و مان * و آن گه قدم به معركه ابتلا زدند يزدان به قدر مهر و ولاشان بلا فزود * تا سنجد آن چه لاف ز بهر ولا زدند كردند امتحان و پس آن گاه تاج قرب * بر فرق هر كه داشت دلى مبتلا زدند زين خاكدان چو رشته الفت گسيخت * بر فرق چرخ خرگه مجد و علا زدند گفتند در بلاد بلا خسروى سزاست * اين سكه را به نام شه كربلا زدند شاهى كه بود چرخ شرف را چو آفتاب * وز شرمش آفتاب فلك رفت در حجاب